باز یه خداحافظی تکراری و دوباره باز از نو...
پ ن :خوب چشاتو باز کن این منم خود خود من
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن!![]()
پ ن:..... Shut Up.....
از خنده های ساختگی...
از این همه تظاهر ...
هر کی رو گول بزنم خودمو که دیگه نمی تونم...
میگم:ول کن جون مادرت می خای سکته کنم بیفتم رو دستت
میگه:نترس بابا دزش پایینه هیچیت نمی شه خیالت راحت اعلای اعلاس، بخورش لوس نشو اگه چیزیت شد با من
میگم:با تو؟با کجات؟حتما با اونجات؟
میگه:اصلا نخور به من چه
بهشون نیگا می کنم دارن خودشونو می کشن جون می ده ازشون فیلم بگیرم برم تو دانشگاه پخش کنم
خوبی این جور مجالس اینه که (البته خوبی زیاد داره
) ادم رقاصای زیادی رومیبینه و با حرکات جدیدی آشنا میشه.
ولی چه می شه کرد که آخر منو اغفال کردن
میگه:چی شد؟گرفتت؟
میگم:نه فرقی نکردم
میگه:یه ساعته خوردی هیچی حس نمی کنی ؟
میگم:چرا
میگه:چی؟
حس می کنم گلو دردم خوب شده![]()
ساعت چهار بامداد (البته به گفته مامانم):چشمامو باز می کنم. موندم که من دارم می چرخم یا اتاق داره می چرخه.حالم خوب نیست .همه دلو رودمو بالا میارم. همه اجداد ندیدمون میان جلو چشام (عوض اینکه بریم فضا رفتیم زمین
)
آب به صورتم می زنم نیگا به چشام می کنم شده دوتا کاسه خون
ترسیدم بخابم و دیگه بیدار نشم.هدفونو گذاشتم رو گوشمو به فکر رفتم ولی انگار به خاب رفتم
بقیشو از زبون مامانم شنیدم:از خاب پریده بود اومده دیده نشستم وسط اتاق دارم های های گریه می کنم![]()
هر چی صدا و تکونو مشتو لگد زده فایده ای نداشته مونده بوده چیکار کنه که کم کم آروم شدم .خیالش راحت شده که به خیر گذشته و ......که صدای نعره ای همه خونه رو پر می کنه با این مظموم که شیرو ببندید (گویا اون موقع یادم افتاده بوده شیر دستشویی رو نبستم
)
خلاصه نیم ساعتی در حال فریاد زدن بودیم تا کم کم به خاب ناز می ریم
پ ن:از من به شما نصیحت که اصلا دورو بره این جور چیزا نرید که می گن ضرر داره ...ولی برای گلو درد خوبه![]()
اگرم خاستید بخورید حتما ساعت گیراییشو بپرسید تا مطمئن شوید با ساعات خاب بقیه تداخل پیدا نمی کنه![]()
پسرک ما خیلی دلش می خاست بازم بره امام رضا،تو صحن خوب و باصفاش نیگا کنه به آدما،به گنبد زرد طلاش،گلدسته هاش مناره هاش،سقاخونه ش،صفاداراش،رو سقف اون سقاخونه کبوترا دونه دونه،خاکستری سفیدو سیاه،چه خوشگلن کبوترا
دلش می خاست پسرک ما تو اون هوای با صفا وقتی کبوترا میرن،تو صحنو ایوون می شینن،دست بکشه روبال هاشون ،دونه بپاشه براشون
پسرک ما دلش می خاست بازم بره امام رضا،تا بکنه اونجا دعا ،مثل آدم بزرگترا،دست بگیره کتاب دعا،بگه سلام امام رضا
از راه دوری اومدم تا که بگم دوست دارم،من اومدم مهمونتم از دلو جون قربونتم
پسرک می خاست اونجا بره،پنجره فولاد ببینه،دخیل ببنده با یه نخ،یه کمی اونجا بشینه،تا حاجتش روا بشه،لبش به خنده وا بشه،مثل آدم بزرگترا مسافرا و زائرا،نماز بخونه تو حرم،رضا رضا بگه یه کم،تا از دلش پر بکشه هر چی که هست غصه و غم
یه روز که صبح خیلی زود،یک دفعه بیدار شده بود،دید که باباش پوشیده لباس تو اون سحر
کجا بابا؟
ــ می خایم بریم امروز سفر
آخ جون کجا؟
ــ می خایم بریم *امام رضا*
پ ن: حس خیلی خوبی دارم
پ ن: به یه سفر احتیاج داشتم و فکر نمی کردم به این زودی مقدماتش فراهم بشه
پ ن: شعر با کمی دست کاری و تحریفو تلخیصو تمجیدو... از؟...اگه شاعرو شناختین یه ندایی هم به ما بدین :دی
تولدت مبارک ![]()
امشب هر چی آسمونو دیدم از ستاره ها خبری نبود
حدث زدنش کار مشکلی نیست معلومه کجان
جشن میلادت باشه و ستاره ها بی خبر؟
ولی حالا که نگاه به آسمون می کنم یه ستاره می بینم یه ستاره بزرگو پر نور
ــ تو چرا موندی؟
ــ نمی خای بری؟
ــ دیر می شه ها!
ــ نکنه منتظری پیام منو ببری؟
بازم به معرفت تو
منتظر نمون ... برو که این چنین شبایی تکرار شدنی نیست
حرفی نیست ... چیزی که هست یه مشت نگاه های بی معنی ... می خای بدم ببری؟
این تابلو همراه یه کتاب کادوی تولدت بود ... وقتی مطمئن شدم که نمی بینمت رغبتی برای تموم کردنش پیدا نکردم

هر جا هستی خوبو خوشو سلامت باشی![]()
در يكي از روزهاي سرد زمستان به دنيا آمد.
از همان ابتدا همه اطرافيان به وجه تمايزي كه با ديگر افراد خانواده داشت پي بردند.![]()
پسرك روز به روز بزرگتر مي شد و نمي دانست چه سرنوشتي در انتظارش است.
علاقه زیادی به درست کردن شکلک با خمیرو نقاشی روی دیوار پیدا کرده بود و دیوارهای کاه گلی خانه شان بیانگر این موضوع بود.
به سرعت دوران کودکی را پشت سر گذاشت و وارد نوجوانی شد.
مادر با اصرار زیاد توانست پدر خانواده را راضی کند تا پسرک را به هنرستان هنرهای زیبا بفرستد.
پسرک به دلیل علاقه ای که داشت خیلی سریع موفق شد همه فنون و شگردها را فرا گرفته و با استفاده از تجربیات استادانی که در آن زمان زبانزد بودند و فرصت شاگردیشان برای خیلی ها آرزو توانست مهارت باور نکردنی را کسب کند.
پس از مدتها انتظار روز موعود فرا رسید و زمان آن شد که پسرک اولین اثر خود بر روی بوم را خلق کند.
همه شرایط آماده و مهیا بود برای خلق اثری جادویی و بی نظیر.
همگان بی صبرانه منتظر دیدن یک شاهکار هنری بودند.![]()
.
.
.
.
ولی هیچ وقت هیچ کس اثری از آن اثر ندید.
.
.
.
.
بعد ها شایعاتی مبنی بر اینکه پس از اتمام کار پسرک و دیدن نقاشی خودش براشفته و از شدت خشم و ناراحتی بوم را پاره پاره کرده و آتش زده و خاکستر آن را در مکانی نامعلوم دفن کرده است.
پس از آن پسرک از تخم هنرمندی رفت.![]()
.
.
.
.
وحالا پس از سالها پسرک دلش هوای بوی رنگو قلم دارد. یاد آن روزها کرده بود که چه طور قلم را در بین انگشتان می چرخاندو عطر رنگ مستش می کرد.
در یک صبح دل انگیز همراه با نوای دلنشین تقدیر شروع به کشیدن کرد.
دلش گرفته بود و بغضی راه گلویش را.
ولی نمی خاست تصویری از آن در طرحش خود نمایی کند.
پس کشید هر آنچه به خیالش آمد.

براي تو مي نويسم كه بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است تويي كه تصور حضورت سينه بي رنگ كاغذم رانقش سرخ عشق مي زند.
در كوير قلبم از تو براي تو مي نويسم اي كاش در طلوع چشمان تو زندگي مي كردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم آنگاه زمان رادر گوشه اي جا مي گذاشتمو به شوق تو اشك مي شدم و برصورت مه آلودت مي لغزيدم.
اي كاش باد بودمو همه عصر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد.
گاهی وقت ها اونقدر بهونه داریم که بی بهونه گریه می کنیم.
امروز به یاد تیتراژ برنامه کودکی افتادم که اون زمانا می دیدم
شعری که مظمومش این بود:
تابستونه فصل بازیو خنده ................... بچه ها توی کوچه مشغوله بازی مثل چنتا پرنده
همیشه با گوش کردنش یاد بچه های محل و بازی هاشون می افتادم
ولی حالا هر چی می گردم دیگه خبری از اون ازدحاما و بازی های گروهی نیست
اصلی ترینو مهمترین بازی که تو محله ما بعد امتحاناو شروع تعطیلات برقرار بود بازی به اسم کارتی بود که البته جدیدا روشهای نوین تری از این بازی روی کار اومده ولی من به شرح اصیلترین و قدیمیترین روش یعنی" کفشی" می پردازم![]()
در این روش طرفین بعد از توافق بر سر تعداد کارت سهم خودرا روی هم گذاشته و با سنگی وسط کوچه مستقر می کردند.
شرکت کننده ها هر کدوم باید دارای یه لنگه کفش می بودند که زنانه یا مردانه اش توفیقی نمی کردولی بر حسب تجربیاتی که طی سالیان دراز که از نسلی به نسله دیگر و از پدر به پسر رسیده بود کفش می بایست درازو سبک می بود تا بهترین عملکردو در بدترین شرایط داشته باشد چون که فضای بازی روباز بودو هر آن ممکن بود رخدادی غیر منتظره روی دهد.
فلسفه اصلی بازی به این شرح بود که طرفین می بایست بوسیله کفش خود کفش حریف رو مورد اصابت قرار داده و سپس سنگ روی کارتهارو بزند که در صورت موفقیت صاحب همه کارتها می شد.
بگذریم از الفاظو اسم حرکات و مهمتر از همه شیوه های پرتاب کفش که برای خود مغوله ای جداست که جای ساعت ها بحث دارد.![]()
یادمه یه لنگه دم پایی داشتم که مال مامانم بود خیلی قدیمی بود و با توجه به دارا بودن همه خصوصیات یه لنگه کفش خوب همیشه تو اکثر مسابقه ها برنده می شدم(البته مهارت ذاتیه بنده در این مسابقه را هم نباید نادیده گرفت
)
کار به جایی رسیده بود که به مقام استادی رسیده بودم و هر کسی که می خاست تو کوچه با کسه دیگه ای مسابقه بده باید اجازه منو داشته باشه که در قبال دریافت چند کارت اجازه مربوط صادر می شد.
منبع درامد دیگه ای که داشتم کرایه دادن لنگه کفشم بود
به صورتی که با دریافت دو تا ده کارت(بستگی به طرف داشت
)کفش برای یک بازی به طرف داده می شد.
همچنین در قرارداد ذکر می شدکه در هر زمان از بازی صاحب کفش اختیار دارد که کفش خود را پس بگیرد تا از تبعات بعدی که می توانست از جانب مادر صاحب کفش رخ دهد جلوگیری به عمل آید.![]()
الان هم با یادآوریش به خنده می افتم عجب روزایی بود. روهشون شادو یادشون گرامی
شاید تو پست بعدی از شیوه های پرتابه کفشو تقلب هایی که می شد کردو براتون گفتم
برگرفته از کتاب "خاطرات یک استاد"![]()
نشستن و زانوی غم بغل گرفتن سودی ندارد.بلند شو........... زندگی ادامه دارد.